تبليغاتX
بزرگراه گمشده

بزرگراه گمشده

فکر که نه ولی حتما یه کاری می کنم که هستم!

براي دوستان ياهو 360


مي‌جوند، باد مي‌كنند

تق!

مي‌جوند، باد مي‌كنند

مرا مثل تمام آدامس خرسي‌هاي روي زمين

تق!

و اين تمام رسالت ما بود:

از نو باد شديم


پ.ن: من در ياهو 360 "addas-khersi" بودم. و اين احتمالن توضيح ِ‌ با تاخيري‌ست براي دوستان آن طرفي كه مي‌پرسيدند چرا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 12:43  توسط خط سوم  | 

براي دوستان ياهو 360


مي‌جوند، باد مي‌كنند

تق!

مي‌جوند، باد مي‌كنند

مرا مثل تمام آدامس خرسي‌هاي روي زمين

تق!

و اين تمام رسالت ما بود:

از نو باد شديم


پ.ن: من در ياهو 360 "addas-khersi" بودم. و اين احتمالن توضيح ِ‌ با تاخيري‌ست براي دوستان آن طرفي كه مي‌پرسيدند چرا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 12:42  توسط خط سوم  | 

كي خسته است؟ حق ِ‌ چيه ماست؟

اصلا يادم نيست كدام فيلم تروفو بود، يك مردي وارد كافه مي شد،‌ از كسي كه پشت پيشخوان ايستاده بود مي پرسيد ورزشگاه كدوم طر جواب مي گرت :"اونطرف ِ‌ شهر" و مي رفت بيرون. بعد آنتوان كه سر يكي از ميزها نشسته بود بلند مي شد همان كارها را عينن تكرار مي كرد. و بعد مي نشست سر ميز يك چنين ديالوگ هايي بين او و دوستش رد و بدل مي شد:

_چي كار مي كني؟

_خودمو گذاشتم جاي اون.

_خوب چي شد؟

_هيچي. هيچ اتفاقي نيافتاد

_خوب؟!

_ پس اين كه خودت رو جاي كسي بزاري باعث نميشه كه اونو بفهمي

حالا يك عده‌اي توي اوين هستند كه توصيف كردن ِ‌حال و اوضاعشان مطلقن به هيچ دردي نمي خورد. يعني با اينكه من بگويم حميد دو روز بازداشت شد و روز سوم كه آمد بيرون دستش شكسته بود امكان ندارد دردي كه كشيده و تاثيري كه همين دو روز توي زندگيش دست ِ‌ كم تا چند ماه آينده مي گذارد را بفهميم. يا اينكه اضافه كنم خواهرش سرطان دارد و مادرش ناراحتي قلبي و به همين دليل همه فكر مي كنند اين دو روز را شمال بوده كوچكترين كمكي نمي كند تا تنهايي‌اش را درك كنيم. از اينجور حرف ها فقط مي شود يك نتيجه‌ي مطمئن گرفت، يك عده‌اي توي اوين هستند كه حالشان هر چه باشد "خوب" نيست.

كاري هم نكردند به جز مخالفت، كاري كه همه‌ي ما توي تاكسي و بعد اخبار و اخيرا بعضي هايمان توي خيابان انجام مي دهيم(هر كسي بالاي دو بار از وسايل حمل و نل عمومي استفاده كرده باشد مي‌داند اين قيد ‌ِ همه را بدون هيچ گونه‌اغراقي به كار بردم.)اوين اگر حق ِ است،‌حق ِ‌ بيشتر ِ‌ ما هم هست و اگر حق نيست...

يك عده‌اي حقشان بود كه حالشان خوب باشد و حالا نيست. و من نمي دانم ظالم و مظلوم را چه طور تعريف كرده‌اند كه "راهپيمايي عاشوراييان" بايد عليه اين آدم‌ها باشد. واقعا نمي دانم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 18:59  توسط خط سوم  | 

براي آنان كه معتقدند بايد آدم بود،‌نه حيوان ِ‌ ناطق

مورچه ها هم دارند اجتماعي زندگي مي كنند، بلاخره به يك سري چيزها احتياج دارند،‌مثلا تجهيزات نظامي يا حتي يك چيزهاي مسخره تري مثل آسياب. دست ِ‌ ابزار سازي هم ندارند، از خودشان استفاده‌ي ابزاري مي كنند. مثلا يكسري مورچه داريم كه "در" هستند. بافت صورتشان شبيه پوست درخت است، مي ايستند جلوي در ِ‌ لانه هاي درختي كه كسي به جز اعضاي لانه وارد نشود(در اينجا لازم است كمي "در" بودن ِ  يك موجود زنده را در حالت هاي مختلف بررسي كنيد و بخنديد اگر خنده دار نبود تصور كنيد در ِ‌ خانه اي كه در آن ساكن هستيد كنده شده و يكي از اعضاي خانواده مجبور است به دليل كمبود امكانات  نقش در را بازي كند، امشب نوبته كيه در شه؟!)

يا مثلا يكسري مورچه هستند كه آسيابند، با شاخك هايشان غذا خورد مي كنند( مثل اين است كه شما با دماغتان گردو بشكنيد).

جالب ترين قسمت ماجرا تجهيزات نظامي است. يك نوع مورچه هست كه در طول زندگيش فقط سه تا رفتار انجام مي دهد، مي رود جلو،‌مي آيد عقب، گاز ميگيرد. هيچ رفتار ديگري براي او تعريف نشده. موجود زنده هم هست، ماشين نيست.(سوال: چه طور غذا مي خورد؟ جواب: غذا را دهانش قرار مي دهند تا گاز بگيرد.)

 

براي باقي ماندن در طبيعت بايد يكسري كارها كرد كه خوب ما هم داريم مثل ساير موجودات همين كارها را انجام مي دهيم.حالا ما خودآگاه آن ها آگاه. من انتظار ِ‌ خاصي ندارم، فقط مي گويم لازم نيست بعد ‌ِ‌ هر كار ِ‌ به درد بخوري كه انجام داديم به اين نتيجه برسيم كه چقدر انسان ها مهم و متفاوتند...

اينكه آدم دروغي كه خودش گفته را هم باور كند كمي احمقانه به نظر مي رسد، بيشتر از كمي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 2:8  توسط خط سوم  | 

از همين بديهي ترين چيزها..كه نيستند.

اشكال تايم 6تا 8 كلاس زبان اين است كه هواي ساعت 5:45 دقيقه براي قرار گذاشتن زيادي سرد و تاريك است.

 پسر كتش را تارف كرده بوده بهش، او هم از ترس بوي سيگاري كه ممكن بوده لباسش بگيرد قبول نكرده:

"مرسي، سردم نيست خيلي"

"از سگ لرزات معلومه!"

حالا شما فرض كنيد كه اينطور جمله‌ها اصلا دليل خوبي براي انطباق رگه‌ي قدرت در مرد تصويرسازي‌هاي نيمه شبش با همين پسري كه سر كوچه‌ي موسسه ملاقات كرده نيست_كه من تاكيد مي كنم هست_ همين كه خلاقيت طرف مرز ِ"خانومي" و "تو عكسو بده مي خوام به مامانم نشون بدم" را درنورديده خودش كلي جذابيت پنهان دارد. در واقع ما بد موقع وارد ماجرا شديم، اگر نه به سانس 12 تا 2 سينما رفتن هايشان هم مي رسيديم.

حالا اما تابستان است. مدت هاست كه خبري از "سگ لرز" نيست.دختر نشسته جلوي آينه. گاهي هم زير چشمي نگاهي به فاصله‌ي بين پاي چپ برادرش _كه روي ميز است_ و پاي راستي_ كه پهنش كرده روي مبل_ مي اندازد، كه خب، اين هم جزيي از زندگيست.


پ.ن:پست بعدي را اندر حكايات بلافگا خواهم نوشت، و كماكان با اين شعار خواهم زيست:"هممون خوب ميشيم!"

اعتراف: حذف شدن از پيوندهاي كسي كه قلمش را دوست داري از شكست عشقي خيلي خيلي سنگين تر است، از روي تجربه عرض مي كنم...!


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 21:44  توسط خط سوم  |