امروز روز خاصیه...

امتحان ریاضی مو بد دادم چراغ اتاقم سوخته و دارم تو تاریکی می نویسم یکی منتظره که اسم یه سری فیلم براش میل کنم و من تنها مشکل بزرگم اینه که بستنی تو یخچالو من خوردم یا خواهرم(یعنی اینکه می تونم یکی دیگه هم بخورم یا نه)

امروز انقدر خاصه که من حتی مجله ی خانواده هم خریدم...یعنی در این حد خاص!!!

پرسپولیس قهرمان شده و افشین قطبی جای ستاره های سینما رو جلده تمام مجله های زرد و غیر زرد گرفته...خلاصه اینکه جرات به خرج دادم با چند بار لعنت به رنو و توجه به اطراف که یه وقت اشنایی پرسه نزنه یکی از اونا رو برداشتم و یه سینمای پویا هم گرفتم  محموله رو پشت اون قایمش کردم!!(باز سینما ی پویا شرف داره اسم سینما روشه ملت فکر می کنن چیزی حالیمونه لابد!!)ولی مردشور این جور جرات ها را ببرند...باز نوشته بودن شیث و باز داغ دل من تازه شد و این طوری بود که  یادم افتاد...

وقتی که من یک شیث رضایی بودم:

جلوی در بوفه ایستاده بودیم و داشتیم هم دیگر را هل می دادیم و هیچ کدام هم نمی توانستیم چیزی بخریم.الهه هم همان نزدیک ایستاده بود هی مامان مامان می کرد بلکه با پارتی چیزی بگیرد

الهه نقیب را حالا دیگر خیلی ها می شناسند دو سال طلای جهانی نجوم گرفته و حالا با اینکه سال سوم دبیرستان است اسم در کرده و تدریس می کند.من هم او را می شناسم منتها کمی بیشتر از این حرف از دوران راهنمایی.مادرش با اینکه دندانپزشک است و به اصطلاح خانم دکتر به پیشنهاد انجمن اولیا و مربیان مسئول بوفه ی مدرسه است.دست به دامنش شدیم که کار ما را هم راه بیاندازد که  انداخت و همین باعث شد ناهار را با هم بخوریم.

حرف زدن با او برای ما که  برای المپیاد درس می خواندیم مهم بود(در حد تیم ملی!)همین جور که داشت از خواندن فلان کتاب و حل فلان مسئله می گفت از بلندگو  گفتند که کلاس نجوم گروه aامروز برگزار نمی گردد...کلی حالمان گرفت که چرا پول نهار دادیمو حالا باید برگردیم خانه و به الهه گفتیم که تو برایمان کلاس برگزار کن (سیستم مدرسه ی ما کار خداست کلا هر وقت با هرکس بخواهیم کلاس تشکیل می دهیم)

که گفت مهم نیست دو سال دیگر وقت دارید...اولش فکر کردیم شوخی می کند و منظورش این است که ما سال اول و سال دوم قبول بشو نستیم ولی بعد...

همان لحظه بود که من شیث شدم وقتی گقت سینیور و جونیور* باهم مقایسه می شوند و حالاخود الهه هم رقیب ما محسوب می شود و خلاصه اینکه المپیاد بی المپیاد...مثل همان لحظه بود همان که به گلشیفته گفتند دیوار از جشنواره خط خورده و انگار یک کاسه اب داغ ریختند روی سرش...همان لحظه که سنتوری پخش شد و رادان نمی دانم چه کرد...درست مثل همان لحظه که سپهر گل زد و شیث ماند و حوضش...

همان لحظه ای را می گویم که کاپیتان اول بلند بلند قهرمانی را فریاد  می زد و کاپیتان دوم گوشه ی خانه...نمی دانم شاید گریه می کرد.همان موقع که من 4 سال شیث 5 سال و گلشیفته احتمالا چند ماهی جان کنده بودیم که به قول گلی"تشویقمان کنند" و ان وقت...

خانم فراهانی گفتند برای اختتامیه هم نمی اید و می روند لندن گرچه در نهایت هم دیوار نمایش داده شد

شیث رضایی رفت المان و چند تایی از بچه ها المپیاد قبول شدند...

حالا دیگر مثل شیث هم نیستم.من ماندمو حوضم.اما مهم نیست:

می نشینم لب حوض

گردش ماهی ها

روشنی،من،گل،آب...

پدر امده و چراغ خریده اتاق حالا روشن است...دلم هم ضعف می رود این یعنی بستنی را من نخوردم

امروز واقعا روز خاصی بود

*:سینیور ها زیر ۱۵ سال بودند جونیور ها بالای آن وقتی باهم مقایسه می شدند در این حد افتضاح بود که تیم ملی بزرگسال با تیم ملی جوانان یا امید بازی کند(البته در حال حاضر هیچ کاری از دایی بعید نیست!)