برنامه ي هر روز من تقريبا مشخص است. و اين يعني روزها اكثرا تكراري هستند ولي اتوبوس جز معدود قسمت هاي جذاب اين روزهاي من است. مردهايي كه روزنامه مي خوانند و زن هايي كه راجع به لاغري حرف مي زنند و دخترهايي كه با پسرها يا راجع به آن ها حرف مي زنند و پسرهايي كه بلند بلند حرف مي زنند و مي خندند. اين هاي نقش هاي آدم هاي توي اتوبوس است و هر روز فقط بازيگران آن تغيير مي كنند. مگر مثل ديروز...

ساعت ۱ بعد از ظهر بود و هوا حسابي گرم. اتوبوس هم از بخت بد ما شلوغ بود. ولي از آنجا كه دوباره كيف پولم را جا گذاشته بودم و كل داراييم را هم دادم آب و روزنامه خريدم چاره اي نداشتم جز اينكه سوار شوم.منو "دلي" با چند زن ديگر توي قسمت مردانه ايستاده بوديم، خيلي ساكت تر از آن طرف اتوبوس بود و از آنجا كه كسي حرف نمي زد تا يواشكي گوش كنم روزنامه را باز كردم بر خلاف آن طرف كه كسي كاري به كارم نداشت يهو ۴ تا سر خم شدند روي روزنامه. ديگر واقعا حس مي كردم دارم آپ پز مي شوم . راننده نمي آمد. راننده كه آمد خانومي داد زد كه به ايستند تا پسرش بيايد و ديگر همه حسابي داغ كرده بوديم. خلاصه پسر خانوم بلاخره آب بدست تشريف آورد و اتوبوس به سلامتي راه افتاد.خواستم روزنامه را جمع كنم كه يهو يكي از آقايان امر فرمود بزار اينو بخونم بعد!

ـبا تاكسي نرفتيم و پولمان را داديم روزنامه كه آقا بخواند!اين را دلي زير لب گفت و بعد هم روزنامه را از دست من كشيد و جمع كرد.انتظار داشتم الان دعوا راه بيافتد و ... ديدم هيچ كسي اعتراضي نكرد. سرم را كه بالا آوردم ديدم كه همه خيره شدند به پشت سرم.دنبال نگاهشان را كه گرفتم رسيد به همان خانوم كه با پسر بچه اش كلي معطلمان كرده بود.داشت تند و تند آب مي خورد و پسرش گريه مي كرد. يك دختر هم با آنها بود كه يكي دو سال از پسرك ۶-۷ ساله كوچكتر به نظر مي رسيد. دخترك هم مدام چادر مادر را مي كشيد و مادر هم بي اعتنا به آّب خوردن ادامه مي داد.

ـپتانسيل بلوتوث شدنو داره ها!

يكي از پسرها اين را گفت و دومي هم فوري پي اش را گرفت.

ـ ديگه بهش شيش دلنگش زير پاي اينه!

آب خوردن مادر تمام شد حالا نوبت پسرش رسيد و دختر بيچاره همچنان چادر مادر را مي كشيد.زن ها دم گوش هم پچ پچ مي كردند و تاسف مي خوردند آب تمام شد و دختر  زد زير گريه. ديگر مسافري نبود كه نگاهشان نكند.به جز دلي ديدم دارد چپ چپ مرا نگاه مي كند. دستي به سرم كشيدم مقنعه كه نيافتاده بود. ديدم دارد آب معدني را نگاه مي كند...

وقتي پياده شدم آب معدني دست دخترك بود و روزنامه ها هم دست پسرها جا ماند! ولي در عوض ياد گرفتم كه ديگر هيچ وقت كيف پولم را جا نگذارم

پاورقي۱:نمي دانم چرا ياد شمال به شمال غربي افتادم:

در همان لحظه يك تاكسي مقابل مردي كه او هم درصدد گرفتن تاكس ياست توقف ميكند. تورنهيل جلوي مرد مي پرد.

تورنهيل:اين خانم حالش خوب نيست.اجازه مي فرماييد؟

مرد{كمي يكه خورده}:البته ... خواهش مي كنم.

تورنهيل:خيلي خيلي ممنونم.

داخلي تاكسي.

تورنهيل:اول به پلازا مي رويم.

مگي{به مرد در پشي سرش نگاه مي كند}بيچاره!

تورنهيل:اين حرف را نزن.من خوشحالش كردم باعت شد فكر كند مرد نيكوكاري است!.

پاورقي۲:آن زن شديد مرا ياد شهر زيباي فرهادي مي انداخت نمي دانم چرا.

پاورقي۳:ديشب ساعت ۱۲ زنگ زدم به بابام كه ما هنوز كيك نبريديم يك ساعت ديگه بيا دنبالم. يه پسره خواب آلود گفت بخواي ميام ولي اشتباه گرفتي. بعدا فهميدم عمويي بوده. فكرشو بكن!