ساعت 7 بود. از اتاق كه بيرون آمدم مادر داشت مرغ ها را سرخ مي كرد. كمي هول بود. گفت كه سفره را بچينم و من هم اطاعت كردم.پدر كه آمد علت هول بودنش را فهميدم حتما با زهم "آقا" گشنشان بود و ما هم بايد بخاطر ايشان ساعت 7 هنوز شب نشده غذا مي خورديم*با بي ميلي ماست را سر سفره گذاشتم و نشستم. مادر هنوز پاي گاز بود. همه ي تكه هاي مرغ را توي ديس كشيده بود طبق معمول چند هفته ي اخير داشت تكه ي سفارشي "آقا"‌را درست مي كرد.پدر كه آمد او هم نشست كنار پدر و عين دخترهاي تازه نامزد كرده به او لبخند زد.بعد با تاسف به من نگاه كرد و ماست را برداشت ريخت توي يك كاسه ي درست حسابي. پدر هم خنديد و يادآور شد كه " نكرده كار كه كار كنه  پروردگار نگاه كنه" و باز هم يادآور شد كه اين را مادربزرگش مي گفته و در همان حال من داشتم كارهايي را كه از صبح كرده بودم مي شمردم:جارو بكش گردگيري كن لباسا رو پهن كن تا لباسا خشك شن سالاد درست كن بعدش...نه اين طوري نمي شد بايد از اين "خانوم" كه باعث شده بود پدر دوباره پدريش گل كند و مثل زماني كه درست حرف زدن را يادم مي داد عشق كند و به من و اشتباهاتم بخنند انتقام مي گرفتم.براي اعلام تنفر از اين وضع يك ران را با دست برداشتم و خواستم عين وحشي ها گازش بزنم اما بوي خون مي داد.درست است،كافي بود همين را بلند سر ميز اعلام كنم همين براي انتقام كافي بود  دوباره نگاهي به مادر انداختم. مي دانستم بد جنس هستم و براي مادر غذاهايش خيلي مهم هستند و مي دانستم تقصير او نبوده و پدر عجله كرده و مي دانستم مادر بزرگ كلي برايش مادرشوهر بازي در خواهد آورد اگر اينر ار بگويم و خيلي چيزهاي ديگر را هم مي دانستم ...اما نه بايد انتقام مي گرفتم."خانوم" باز با محبت ليوان آب "آقا" را پر كرد. و دهانم باز شد كه بگويم... ولي نه به چشمان مادربزرگ كه نگاه كردم و ديدم كه چقدر بخاطر ديروم كه با مادر دعوايش شده منتظر چنين لحظه ايست سر دهان بازم را با آن مرغ خام گول زدم و به آن مشغولش كردم. ذهنم اما به هيچ چيز لامذهبي مشغول نمي شد الا اين دو تا ظرف ماست و اين مرغ خام. آخر مي دانستم كه اين ظرف ها را آخر سر هم من بايد بشويم . ستاره هم آب مي خواست.آب توي ليوان خودش و می گفت که حتما پدر باید لیوان را بیاورد. اما چون آنشب "آقا" و " خانوم" فکر می کردند حالا دوران نامزدیشان است و حتما آمدند رستوارن نامزد بازی و من هم حتما حتما رل گارسن را بازی می کردم اشاره کردند که من بروم و لیوان را بیاورم. ديگر تحمل جايز نبود. آخر مادر كه تا چند هفته ي پيش خوب بود، عادي بود حالا چرا يك دفعه اينطوري شده بود. توي خانه آرايش مي كرد  هي دور و بر پدر مي چرخيد و از گوشي من اس ام اس عاشقانه براي خودش فوروارد مي كرد حالا هم كه بخاطر يك ظرف ماست...بايد مي گفتم دهانم را اين بار طوري باز كردم كه اگر بخواهم هم بسته نشود.كه ...گوشي پدر زنگ خوردُ، روي ميز بود بغل ليوان ستاره مادر داد زد برش دار و پدر گفت بيارش پيش من. حالا انگار دوباره جفتشان عادي شده بودند و نقش بازي نيم كردند اين را از آن جايي فهميدم كه مثل هميشه يكي مي گفت نكن و ديگري مي گفت بكن و تو در هر صورت بايد غر غر يكي را تحمل مي كردي. غرغر پدر را ترجيح دادم و گوشي را برداشتمو پدر بلند تر گفت كه براي او ببرمش....

غذا تمام شده بود. مادر بزرگ كه هنوز از دست مادر دلگير بود دست به ظرف ها نزد و رفت توی اتاقش در ار هم بست. مادر آرام آرام ظرف ها را جمع مي كرد و من از او آرام تر مي شستم. پدر داشت مي رفت و هر قدم كه به در نزديك تر مي شد من ترديد بيشتري پيدا مي كردم، با آن صداي زنانه ي پشت گوشي پدر اگر مادر چيزي پرسيد چه جوابي خواهم داد؟

*:این ها را فکر کنید ۱۵-۱۶ ساتان است و با نفرتهای گاه گاه این دوران  بخوانید.

پاورقی۱:بلاخره سینمای دهات ما هم حس پنهان و انعکاس را آورد و من دوباره فردا از صبح توی سینما و کافه هایش می پلکم تا عصر.

پاورقی۲:داستان های اینجا گاهی با مقداری پیاز داغ بیان می شوند. کمی جدی بگیرید کمی نه.

پاورقی۳:برای وبلاگ عنوان پیشنهاد بدهیدلطفا

پاورقی۴:کمک...