بازی
اين قصه ي ماست.
اين لينك تنها فصل اول موجود اين قصه است:
http://www.sainttouka.blogfa.com/
و اين يكي از نظرم بهترين فصل دوم آن:
http://www.paagard.blogfa.com/
توضيحات بازي در لينك اول موجود است.
فصل سوم _وقتي كه فريد كروات مي زد
فريد وقتي مطمئن شد كه خانه خاليست از اتاقش خارج شد. آن وقت خود را تا دستشویی کشاند و نگاهی در آینه به صورت پف کرده اش انداخت. اشك ها تند تند روي گونه هايش سر مي خوردند و او همچنان به تصوير خودش خيره بود.قطره اشكي روي سينه اش افتاد و شروع كرد به سر خوردن. فريد هم رد قطره را تا زماني كه محو شود روي بدن برهنه اش گرفت.بعد آرام آرام به اتاقش بازگشت و با آنكه خانه خالي بود طبق عادت در پشت سرش بست. نگاهي به گوشي موبايلش انداخت و مثل دختر بچه ها شروع كرد به هق هق كردن. آرام تر كه شد شماره ي پدر را گرفت.مدت ها بود كه با او حرف نزده بود.بچه تر كه بود هميشه او از پدر مي خواست كه باهم كشتي بگيرند.حتي بعدها هم او بود كه پيشنهاد مي داد دوتايي به سينما بروند و از وقتي كه فيلم هاي روي پرده را دانلود مي كرد پدر حتي يكبار هم نپرسيده بود كه چرا ديگر به سينما نمي روند.يعني تمام اين مدت سينما رفتن را به خاطر او تحمل ميكرده؟لحظه اي ترديد كرد كه بين دكمه ي قرمز و سبز گوشي كدام را انتخاب كند.آخر او احساس مي كرد كه پدر هيچ وقت به او احتياجي نداشته و مدتها پيش به خودش قول داده بود مزاحم او نشود و حتي توي يك فاروم پسري پيدا كرده بود كه "بابايي" صدايش مي كرد و اصلا او هم سايت دانلود فيلم ها را به او معرفي كرده بود.ياد بابايي افتاد، ياد "او" و... دوباره زد زير گريه.اين بار مدت طولاني تري داشت اشك ريخت آنقدر كه خوابش برد.وقتي چشمانش را باز كرد گوشي موبايل هنوز دستش بود و شماره ي فرخنده هم هنوز روي آن بود.اين بار مطمئن شد كه مي خواهد با پدر تماس بگيرد.پس دكمه ي سبز را فشار داد و منتظر شد از آن طرف خط صدايي بيايد.نمي دانست چه طور شروع كند يا چه بگويد كمي استرس داشت. از اتاق بيرون رفت جلوي آينه ي دم در ايستاد، متوجه كروات پدر شد و خيال كرد كه حتما آن را جا گذاشته.پدر گوشي را برداشت او هم كه هنوز چشمش به كروات بود سلام كردو اولين چيزي كه به ذهنش امد گفت. به پدر يادآوري كرد كه كرواتش را جا گذاشته.فرخنده كه حسابي سرحال بود حالا حسابي حسابي سرحال شده بود.آنقدر از اينكه پسرش متوجه اين اتفاق ساده شده بود و با او تماس گرفته بود خوشحال شد كه اصلا متوجه صداي لرزانش نشد. فكر كرد حالا كه فريد خودش زنگ زده بهترين فرصت است تا او را با فرخنده ي جديد آشنا كند.بنابراين تمام خواب ديشب را برايش تعريف كرد و حتي از تصميم صبحش هم گفت و مي خواست بگويد كه اين خصوصي ترين تصميمش را براي فرشيد يا حتي آقاي فرخنده ي قبلي هم دقيق توضيح نداده و پسرش اولين كسي است كه اين حرفها را مي شنود اما فريد ميان حرفش پريد.
_صبح با پشه ها چه كار كردي؟
_با پشه چي كار مي كنن؟ خوب كشتمشون.
تلفن قطع شد و فرخنده تصميم گرفت به خانه برگردد و حرف هايش را با پسركش تقسيم كند.در راه حسابي روي حرفهايي كه مي خواهد بزند فكر كرد. به 40 سالگي فريد فكر كرد و تصميم گرفت كاري كند كه او همين امسال در 14 سالگي تصميم بگيرد آدم ديگري شود. نفهميد چه طور اما بلاخره به خانه رسيد. در را كه تا نيمه باز كرد. صحنه ي عجيبي ديد.
فريد بسيار آرام و خونسرد با چشم هاي پف كرده جلوي آينه ايستاده بود و تنها چيزي كه به تنش بود كروات پدر بود.مدام كروات را تنگ تر مي كرد و اين جمله را تكرار:
بابا خون تو فقط تو تن پشه ها نبود.تو تن منم هست. منم خون تو رو خوردم. منم بكش. بكش له كن.بابا خون تو... .
گلاره گودرزي.سه شنبه.29 مرداد.1387
پاورقی۱:کامنتی در وبلاگ توکای مقدس بود که سوال معروف توکا یعنی چه را پرسیده بودند.و او هم نمی دانم از جریاناتی که در وبلاگ کاسنی ذکر شده استفاده کرد یا چیز دیگری گفت یعنی توکل!.و از آنجایی که اسم من هم از زمانی که خاطرم هست همین سوال معروف را برای همه ایجاد کرده تصمیم گرفتم که آدم معروفی شوم با همشهری جوان مصاحبه کنم تا یک خانومی اسم مرا اشتباهی بگوید الی آخر.و اگر من روزی معروف شدم بدانید فقط به همین دلیل بوده و بس.
پاورقی۲:اسم من gelare نيستgolare است!