این آدم های مرده!!!
امروز کاغذی دم در خانه ی ما آوردند پر از امضا بود گفتند پدر امضا کند ظاهرا در خواست داده بودند کوچه شهرداری کوچه را جدول بکشد پدر امضا کرد آخر نمیدانست.....یا نه من نمی دانم آری من نمی دانم آخر کوچه را جدول بکشید خانه هاتان را با دیوار جدا کنید برای کشورتان مرز بگذارید محدوده ی منظومه ی خورشیدی و راه شیری را معین کنید...........مگر برای دنیا هم می شود دیوار گذاشت
من می ترسم آخر زمانی که این آدم بزرگ ها به جایی برسند که دیگر نتوان برایش مرز تعیین کرد چه می کنند دلم برایشان می سوزد آخر انوقت می فهمند زندگی کردنشان چقدر پوچ بوده شایدم هم آن زمان حقیقت را کتمان می کنند شاید همه باهم متحد شدند و فکر کردند که چگونه دنیا را در محدوده ای قرار دهیم.............پس اگر قرار باشد حقیقت را کتمان کنند احتمالا هم اکنون هم می دانند و نادیده می گیرند
من نمی دانم پدر که از کمربند بستن بدش می آید دیگر چرا می خواهد کوچه را محصور کند........او دیگر چرا دوست دارد همه چیز در چارچوب منطق قرار گیرد
به هر روی :
ذهن من در جهت تازه ی اشیا جاریست
ذهن تو چی .....؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 17:38 توسط خط سوم
|