ایزدشهر شهرکی است بین محمود آباد و نور و در محلی به همان نام واقع شده.

برنامه ما در شهرک همیشه یکسان بوده:

صبح ها تا ساعت ۱ به استخر  و بعد از آن از ۳ تا ۶ می رویم دریا ۷ تا ۹ دو چرخه سواری یا بیلیارد ۹ دوباره استخر تا ۱۱ و ۱۲ تا ۳و۴ صبح هم قدم زدن لب دریا (که معمولا به حرکات موضون ختم می شود) و البته مسلم است که مادر بزرگ به هیچ وجه با این برنامه کنار نمی آید.  برنامه ای مستقل دارد و به اندازه ی ما هم از برنامه اش لذت می برد.

اما امسال چون مثل همیشه تعدادمان زیاد نبود و مجبور نبودیم شیفتی بخوابیم ـتخت که پیشکش گاهی زمین هم برای خوابیدن همه کم می آیدـ تصمیم گرفتیم مادربزرگ را هم به هم ترفندی شده به دریا ببریم. روز اول به هیچ وجه حاضر نشد بیاید اما بعد که قول دادیم ماهم شب ها زود تر به خانه بیاییم و از ترقص خود بکاهیم(!) تا او تنها نباشد قبول کرد. اما به محض اینکه رسیدیدم لب آب زد زیر همه چیز. می گفت که این چیزها از سن او گذشته و...

دید زدن به هیکل نافرم  پیرزن ها چندان خوشایند نیست شاید به همین خاطر تا به حال به آن ها توجهی نکرده بودم. اما برای اینکه به مادربزرگ ثابت کنم که این چیزها از سنش نگذشته شروع کردم کی یکی پیدایشان کردن. وای که چه اعتماد به نفسی داشتند!

همه مدل بود و دو تیکه یه تیکه در حال آفتاب گرفتن جت اسکی سوار... اما یکی بود که واقعا نوبر بود.

کم کم ۶۵ را داشت.موهای استخوانی با مش صورتی و آرایش نه چندن ملایم صورتی را به مایوی  دامن دار باز هم صورتی اضافه کنید و تن یک خانوم چاق مسن کنید!

ــــــــــــــــــــــــ

مادر بزرگ لب دریا نشست و من عمه فافا رفتیم توی آب. از آنجایی که برخی از خانوم های عزیز در هر شرایطی حتی در حال شنا کردن هم غیبت را رها نمی کنند عده ای جمع شده بودند و به انجام این عمل واجب می پرداختند.ظاهرا اقتدا کرده بودند به یکی که مسن تر بود چون یک ریز او حرف می زد و بقیه لام تا کام سخن نمی گفتند. ما هم پشت به آنها داشتیم یکسری حرکات محیر عقول که نمی دانم چه می شود اسمش را گذاشت با توپ انجام می دادیم که حرفهایشان توجه هم را جلب کرد:

دین ما زردشتیه.اسلام دین عرباست.

این را صدایی دو رگه می گفت و صداهایی که کمی نازک تر بودند سعی به دفاع از عقیده مورد هجوم واقع شده خود را داشتند.

صدای دو رگه اینگونه ادامه داد.(سه نقطه ها را نشنیدم چه گفتند)

پسر خود من یه روز پاشد گفت می خوام برم جبهه گفتم ایدئولوژیت چیه...خلاصه راهیش گردمو نشستم تو خونه خودم که یه روز زنگ زدن گفتن منزل فلانی گفتم بله گفت بیا پسرت مجروح شده تو عملیات...رفتم دیدم ۱۴تا پسر افتادن یکی دس نداره یکی پا نداره.دلم نیومد برم سراغ پسر خودم دیدم اینا کسی بالا سرشون نیست. یه آقای دیگه هم که پدر یکشون بود اومده بود. رفتم به گقتم کی اینجا مسئوله چرا اینا...گفتم خودم پسرمو می برم گفت نمیشه باید وایسی هواپیما بیاد اون یکی آقا هم گقت منم ماشین دارم نصفشونو که می تونیم ببریم اینا تلف میشن.گفتن نه برین فلان جا پلو فلانی یه هواپیما داره میره خواهش کنید با اونا بفرستنشون. رفتیم دیدیم یه هواپیما داره حرکت میکنه به سمت تهران گفتیم اینا رو ببرین.گفتن نه پره. یه نیم ساعتی گذشت دیدیم یکی که نمی دونم قبلا چی کاره بوده حالا شده امام جمعه با ۸-۷ نفر بسیجی پشت سرش اومد سوار هواپیما شد رفت.

پسرمو کول گرفتم اومدم تهران یه چند روزی بود بعدش شهید شد.

صداهای نازک دوباره شروع کردند به دفاع که اینا به خدا و پیغمبر چه ربطی داره که صدای دو رگه با قاطعیت آمیخته با خشم گفت:

شما هر چی بخواین قرآن بخونین نماز بخونین بیشتر از اخوندا که نمی خونین. اونا انقدر خوندند شدن این.شما واسه چی بخونین.

سرم را که برگردانم و چشمم که به موهای استخوانی اش افتاد...

هزار جور تحلیل و تفسیر می شود پای این ماجرا نوشت شاید رفتن اون حاج آقا و همراهانش دیلیل مهم تری از جون ۱۴ نفر داشته یعنی پای جون تعداد بیشتری وسط بوده شایدم... اما من فقط تمام این ها را گفتم که بگویم اگر مسلمان هستید هم باید خدا را بپرسیتید نه به قول این ها "روحانیت" را.

پاورقی۱:داری آفتاب می گیری  ساعته جلو خورشیدی، ولی فایده نداره چون هر کاری کنی تو ترشیدی!

پاورقی:از وقتی سید مهدی موسوی رفته هر لحظه حسرت زمانی را می خورم که قرار بود بیاید مدرسه و ما نخواستیم!

پاورقی۳:دکتر هم به زودی می رود.تو بر می گردی؟