سه شنبه بود. یک ربع مانده به پایان زنگ اول. قرار بود چند نفرمان برویم سایت تا معلم چیزهایی نشانمان بدهد و چیزهایی نشانش بدهیم.بالا که رفتیم نشست پشت کامپيوتر و اينباكس ميلش را باز كرد و شروع كرد به توضيح دادن. حرفهايش گرچه ممكن بود مهم باشد اما همه كند و كاو در صفحه‌‌ي ايميلش را ترجيح مي‌داديم.

مدتي كه گذشت و خيالم راحت شد كه با افراد ناباب ميل رد و بدل نمي‌كند(!)رفتم و روبه‌رويش نشستم  كه مثلا به حرف‌هايش گوش دهم اما انگار اينبار او سر ناسازگاري گذاشته بود.حرفهايش را قطع كرد.

_‌يه دقيقه وايسين ببينم... .

بچه‌هايي كه هنوز پشت سرش ايستاده بودند با اشاره فهماندند كه همين حالا برايش ميل جديد آمده، اما زبانش را نمي فهمند تا بخوانند.سروناز سرش را به مانتيور نزديك تر كرد بلكه چيزي دستگيرش شود.رجايي ايميل را كه باز كرد چشمانش شروع كرد به برق زدن. مثل چشمان ستاره شده بود وقتي با روروئكش از جلوي تلوزيون مي گذشت و اتفاقي برنامه كودك را كشف كرده بود. مي خواست هر جور كه شده به "خاله نرگس" بفهماند كه حالش خوب است اما نه او زبان داشت نه خاله نرگس مي شنيد. معلم تلفن را برداشت و شروع كرد به زنگ زدن اول به همسرش بعد به استادش.  هر دو سر كلاس بودند و جواب نمي دادند. خوب يادم مي آيد كه ستاره چه طور دست و پا مي زد و سر وصدا مي‌كرد تا اهل خانه را دور خودش جمع كند. خاله نرگش با آن نوع حرف زدنش هميشه اعصاب مرا بهم مي ريزد.توي چشمهاي سروناز اشك جمع شد. اما مهلا كه اصولا آدم خونسردي است لبخند زد.

-تبريك مي‌گم آقاي رجايي!

سروناز كمي عصبي گفت:

_تو اصلا مي دوني چي شده كه تبريك مي گي؟

_آره ديگه حتما بورسيه‌ي آلمان آقاي رجايي واسه دكتراشون جور شده ديگه!

سرم را بالا آرودم و به چهره‌ي بچه ها نگاهي انداخت تقريبا همه داشتند گريه مي كردند. رجايي اما همچنان سرش توي مانيتور بود و اصلا انگار چيزي نمي‌شنيد. حق هم داشت بعد از دو سال بلاخره كارش جور شده بود. مگر فكر مي كنيد سپهر وقتي بعد از 1 فصل دويدن دنبال توپ دقيقه‌ي 96 پرسپوليس را قهرمان كرد صداي كسي را مي شنيد. بلاخره سرش را از توي مانيتور در آورد. اينبار نگاهش برق شادي با چاشني غرور داشت. مي گفت دلش مي خواهد برود و دور حياط مدرسه بدود و داد بزند. يادم نمي رود حيدري بعد از گل چگونه همه را كناز مي زد و با غرور فرياد مي كشيد. با آرامش خاصي تكيه داد به صندلي. انگار كه باري را از روي دوشش برداشته باشند. بعد ياد غم و غصه هايش افتاد. سر درد و دلش باز شد كه استاد راهنماي طرح پايانامه اش فلان بود و... .

دلش بدجور پر بود مي‌گفت سر دفاعيه همه برايم 20 رد كردند جز همين استاد راهنما كه مثلا بايد بيشتر حمايتم مي‌كرده. خلاصه پايانامه‌ام 20 نشد ... .

چشمهايش گرچه هنوز برق شادي داشتند اما بوي انتقام جويي مي دادند.بهرام كه رفت روي سن تا سيمرغ دومش را بگيرد هم چشم هايش درست همين شكل بود. مي گفت دوست دارم الان دوباره استاد را مي ديدم كه مي فهميد به نمره‌ي كامل او هم احتياجي پيدا نكردم. قرار بود در اكران عمومي انتقام بگيريم اما...

رجايي را چند ماهيست كه نديدم و كم‌كم دارم همه‌ي اجزاي صورتش را فراموش مي كنم. فقط چشم‌هايش...

گاهي اوقات "چيزهايي" در چشم بعضي‌ها هست كه انگار مي خواهد سوراخ وسط مردمكشان را پاره كند و بيرون بريزد. اگر از اين چشم‌ها ديده سعي كنيد براي آن"چيزها" جايي باز كنيد تا به چشم شما بيايند. "چيزهاي"خوبي نصيبتان مي شود. باور كنيد!