این داستان واقعی نیست
شروع کرد به دویدن. هر چقدر که به دروازه نزدیک تر می شد گوش هایش انگار کم تر می شنید: صدای "هو" کردن تماشاگرهارا، فریادهای سرمربی را...
به خودش که آمد دید همه را پشت سر گذاشته فقط "او" بود و دروازه... یاد نگاه افشین افتاد که این اواخر دیگر امید همراهش نبود.دفاع هم اگر می کرد از عقیده ی خودش بود نه از "او". می خواست جواب اعتماد قطبی را بدهد. دوست داشت آنطور که قطبی می خواست هم نه فقط آنطور که قطبی می گفت هست باشد.
این یکی باید گل می شد. به خاطر تیم نه به خاطر آن همه آدم که آمده بودند ورزشگاه هم نه فقط و فقط به خاطر خودش. آخر به "او" گفته بودند خوب است و آورده بودندش اینجا و این لباس را تنش کرده بودند و... حداقل برای اینکه به خودش ثابت کند خوب است...
این یکی باید گل می شد. این یکی با بقیه فرق می کرد. از یک جهاتی شاید مثل آخرین کبریت بود برای دخترک کبریت فروش. فقط کافی بود آن را روشن کند تا لبخند مادربزرگ را ببیندتا او را ببرد به جایی بهتر... ضربه را اگر می زد، توپ اگر از خط رد می شد...آنطرف، آنطرف شادی بعد از گل بود با پس زمینه ی صداهایی که هیچ کدام شبیه هو نبودند...
به کفش هایش نگاهی انداخت، دیگر بهانه ای نداشت. سرش را بالا آورد، دروازه درست روبه رویش بود. صداها هنوز هم محو شنیده می شدند:
پاس...پاس بده...اینجا...من خالیم
...
نه!این باز آخرین کبریت دخترک کبریت فروش لابه لای برف ها گم شده بود. "او" بدون دیدن لبخند مادربزرگ مرد!
پاورقی۱:لعنت بر پدرو مادر کسی که بعد از معلم وارد کلاس شود.
پاورقی۲: من دامنه ی اطلاعات فحشیم کمه. دیشب دوست عزیزی برام اس ام اسی داد که ظاهرا کلمه ای از آن فحش بود. این را صبح دوستانم به من گفتند!!خلاصه اینکه به ما فحش ندهید نمی فهمیم..
پاورقی۳:انتظار سخت ترین کار دنیاست. باور کنید.
پاورقی آخر:دیدید اول آژانس شیشه ای چه می نویسد: این داستان واقعی نیست!