می دانستیم روز آخریست که می آید مدرسه.اما فقط ما می دانستیم...

ظرف، کلم های پخته ی تویش و سس مایونز. همه چیز سفید بود.۳ تایی زل زده بودیم به او و او هم خیره شده بود به ظرفش. همان شهریور که توی مدرسه دیدمش باید می فهمیدم. از همان ابروهای نازک که هیچ ربطی به چادرش نداشت از همان کیف زنانه که با کفش پاشنه بلندش ست کرده بود...باید زودتر از این ها می فهمیدم.باد آمد. ذره های خاک از ساختمانی که داشتند کنار دستمان می ساختند بلند شد و گیر کرد توی سس.ذره ها سیاه و قرمز بودند توی زمینه ی سفید مرا یاد چشم هایش می انداخت همان صبحی که می گفت شبش را خوب نخوابیده.باید می فهمیدم همان صبح از طرز نشستنش باید می فهمیدم...نگاهش را از روی ظرف برداشت. مثل همیشه نجیب نگاه می کرد. مثل همیشه حتی همان وقت که آن خانم چاق با آن چادری که زیر چانه اش گره زده بود توی راهروی مدرسه دور سرش می چرخید و به به و چه چه می کرد...از همان خانم و همان چادر و همان تعریف هایش باید می فهمیدم.پیشنهاد کرد راه برویم.شروع کردیم به قدم زدن توی حیاط مدرسه. هر که می دیدش تبریک می گفت. بعضی ها از روی ترحم بعضی ها با تمسخر. کلافه بود. انگار نگران کلم هایش باشد که دیگر سفید نیستند.قدم هایش را سریع کرد و رفت سمت سطل آشغال. کلم ها را خالی کرد توی سطل.بعد انگار که جز بزرگی از زندگیش را گم کرده باشد مشوش به سمت ما آمد و بی مقدمه سرش را گذاشت روی شانه ام و زد زیر گریه. که تا آن زمان گریه اش را ندیده بودیم.یعنی او همیشه مثل مادربزرگ هایمان بود. آرام و شمرده حرف می زند گاهی نصیحت می کرد و اغلب درست می گفت. یعنی همیشه ما به او تیکه می کردیم. یعنی قرار نبود گریه اش را ببینیم.یعنی...یعنی باید می فهمیدم. زودتر از اینکه خودش از مادر شوهر چاقش بگوید. زودتر از اینکه با بغض خبر شوهر کردنش را بگوید باید می فهمیدم.از همان اشک ها که آن روز نگذاشت سرازیر شوند باید می فهمیدم که هق هق هایش را خواهیم دید...

پاورقی۱: همان زمان که شیث اخراج شد یا قبل تر وقتی که علی کریمی توی بایرن مصدوم شد و بعد هم گند خورد به بازیش بچه ها می گفتند تو نحسی.پ.ن:آقای پیربرناش مدتی است به علت تصادف دنیا را یک چشمی می بیند.(البته فقط مدتی!)

پاورقی۲:این داستان هم واقعی نیست.

پاورقی۳:از این به بعد پاورقی ها می شوند روزنگارم . خود ورق هم چک نویس نوشته هایم...فعلا همین.