عدد بده!(ورژن تصصیح شده!)
نمی دانم از کجا ولی شروع می کند به باد کردنت. و تو اصلا متوجه اش نمی شوی. فقط گاهی که می روی جلوی آینه حس می کنی داری بزرگ و بزرگ تر می شوی. و او آنقدر تو را باد می کند که برسی به مرز ترکیدن. آنوقت ۲ تا راه می گذارد پیش پایت. یا باید دهانت را باز کنی و آنقدر فریاد بزنی تا خالی شوی یا منتظر ترکیدن بمانی. دهانت را باز می کنی تا بگویی اما حرف ها پشت هم نمی آیند.انگار هر کدامشان افتاده باشند یک گوشه ی دور و تو مجبور باشی بروی تک تکشان را پیدا کنی و التماسشان کنی که بیایند و تازه حرفها را که پیدا کنی می بینی هرچه کنار هم می گذاریشان باز هم نمی شوند آنچه تو می خواهی...انگار اصلا کلمه ای نیست که تو را بگوید. تازه کلمه هم که پیدا شود به فرض محال عبارت ها جور نمی شوند...انگار که به این راحتی ها خالی بشو نیستی، انگار که بغضی راه گلویت را بسته باشد و نشکند. و تو نتوانی نفس بکشی انگار...انگار داری می ترکی. به اندازه یک عمر بادت کرده، به اندازه ی یک عمر توی تو نفس کشید.مگر می شود با چند تا جمله خالی شود؟تازه به فرضم که خالی شد...به محض اینکه دهانت را ببندی دوباره شروع می کند به باد کردنت و دوباره قصه از نو...
آنوقت است که تو می گردی تا چیزی پیدا کنی که از بیرون روی تو فشار بیاورد و آنقدر سنگین باشد که هر وقت درد درونت خواست نفس بکشد فشار وزنش بتوند خالیت کند. درست است درد را نمی کشد اما بلاخره با هم به تعادل می رسند.تازه این یکی را می شود گفت. می شود اسمش را گذاشت مشکل، غم و تو خیالت راحت است که حداقل اسم دارد...
نمی دانم شاید عکس این هم صادق باشد. یعنی اول مشکلی بیاید که تو را از بیرون له کند و تو برای مقابله با آن دردی را درونت پرورش دهی که نفس هایش بادت کند و جلوی له شدنت را بگیرد...نمی دانم. تو بگو کدام درست است...
پاورقي1: هوا سرد است اما "ه" اين هوا را دوست دارد. مي گويد مي شود "تيپ" زد.حسابي هم تيپ زده. سر تا پا سفيد پوشيده و نشسته روي نيمكت سبز پارك. پويان مي آيد. پسري خوش لباس كه چهار سال از او بزرگتر است يعني متولد 68. با هم سوار ماشين پويان مي شوند و مي روند.
چند ماهي مي گذرد:
"ه" با گريه: ميگه چرا ولم كردي... اگه نياي خونه ي داداشم زنگ مي زنم خونتون مي گم باهات...چي كار كنم به مامانم بگم؟آخه قضيه ي نويدو تازه بهش گفتم اگرم نگم كه زنگ ميزنه خونمون.
_قضيه ي نويد؟
- آره بهش گفتم نويدو دوست دارم...هيچي نگفت بهم ولي اينو بهش بگم بهم بگه چ ن د ه هم چيزي نمي تونم بهش بگم...تازه آريا هم گير داده بيا دوست شو باهام...
آنوقت كه "ه" اولين بار پويان را ديد آنقدر بچه بود كه...
بد روزگاري است...بد!
پاورقي2:نمی دانید چقدر بهم چسبید وقتی وبلاگ غلام طلا را دیدم!واقعا مرسی خلاقیت!
یک پیشنهاد:از این به بعد اگر از نظر های کپی پیستیه بعضی دوستان خیلی لجتون گرفت می تونید به اسم این آقا غلام نازنین ما نظر بزارید واسه ی طرف!(بااجازه ی ایرانی نامه البته!)
پاورقي3:حالا كه فكر مي كنم مي بينم تحمل تنها چيزي را كه توي دنيا ندارم مريضي ستاره است. عشقوليه 6 ساله ي من.
پاورقي4:چيزهايي كه اينجا مي نويسم هميشه ريشه در واقعيت دارد ولي با با پياز داغ نوشته مي شوند. اما پاورقي 2 راست راست است!