يكي از همان روزهاي سگي تمام طولش بايد سعي كند كه " دير نرسد" و او كه همچنان توي رختخواب به انگشت شصت پايش خيره شده بود. مطمئن بود كه شب كابوسي ديده و حالا يادش نيست.

سعي كرد دليلي براي بلند شدن پيدا كند. مثلا فكر كردن به مهماني آخر هفته...مطمئن بود كه بلاخره يك روز تمام زن‌هاي عالم از راه رفتن با كفش‌هاي پاشنه بلند خسته مي‌شوند از لباس‌هايي كه حتما بايد يا زيادي تنگ باشد كه نشود تويش نفس كشيد يا زيادي گشاد كه زير دست و پاي آدم گير كنند از گن هاي جادويي و فرم دهنده های سینه و از اينكه جز لباس‌هايشان چيزي براي عرضه كردن به آيينه نداشته باشند. بلاخره يك روز مي‌فهمد كه اگر همه باهم كفش‌هاي پاشنه دارشان را بريزند دور قد هيچ كدام كوتاه به نظر نمي آيد، مطمئن بود بلاخره يك روز از همه‌ي اين چيزها خسته مي‌شوند مثل او كه حالا خسته بود.

 هيچ كدام از عضلات بدنش دوست نداشتند تكان بخورند. اما بايد بلند مي‌شد. از لج آن ها هم كه شده بايد بلند مي‌شد. هميشه برخلاف ميل او عمل مي‌كردند. هميشه شب‌ها كه حوصله‌ي فيلم ديدن بود چشم‌هايش مي‌سوختند و او مجبور می شد كه بخوابد. هميشه وقتي ار روي حواس پرتي يا بي توجهي انتظارش را نداشت درد لعنتی قاعدگي به سراغش مي‌آمد و مطمئن بود روزي بر خلاف ميل او كه از درد كشيدن بي زار است تمام عضلات بدنش سعي خواهند كرد تا نوزادي به دنيا بيايد. فقط براي تلافي اين سركشي‌هاي بدنش بود كه از جايش بلند شد اگرنه اصلا حوصله‌ي رالي بدون برنده‌ي "كي دير نمي‌رسه" را نداشت.

به شيوه‌ي هر روز جلوي آينه نشست اما اينكه موقع نهار حواسش به رژ لبي باشد كه نبايد پاك شود خسته‌اش كرده بود.از اينكه مجبور بود جلوي گريه اش را فقط به خاطر اينكه زير چشمهايش سياه نشوند بگيرد خسته بود. از اينكه هميشه مجبور بود ديگران را مجذوب خودش كند و نمي‌توانست مجذوب كسي شود از اينكه حتي اگر دلش مي خواست پسرهاي خوشتيپ گوشه‌ي خيابان نمي ايستادند تا او سوارشان كند از تمام اين بازي‌هاي "دختر خوشگل و نجيب و تحصيل كرده" بودن خسته بود. مطمئن بود كه يك جايي از قصه پينوكيو آنقدر بازي كرد كه خر شد. شايد براي همين بود كه زل زد به تصوير خودش توي آينه شايد مي‌خواست خودش را قبل از اينكه گوش‌هايش دراز شوند ببيند. توي آينه تصوير ساعت‌ِ روي ديوار معلوم بود. ده دقيقه به شش را نشان مي داد اما دروغ مي‌گفت ساعت شش6 و ده دقيقه بود و بايد آماده مي‌شد كه برود. ياد كابوس صبح افتاد. حالا ديگر مطمئن نبود كه واقعا كابوس ديده. یعنی نمی توانست تشخیص دهد این کابوس است که بی حوصلگی اش را ساخته یا بی حوصلگی اش باعث شده به دروغ برای خودش کابوسی بسازد. حتي مطمئن نبود كه توي خواب به مهماني آخر هفته فكر كرده يا بيداري. چون اصلا نمی دانست یا نمی خواست بداند بیداری برایش کابوس بوده یا کابوس او را بیدار کرده. نگاهی به ساعت انداخت. حالا همه چيز داشت تحت استرس "واي خدا دير نشه" مثل هر روز مي گذشت فقط موقعي كه داشت پايش را توي كفش‌هاي پاشنه بلندش فرو مي‌برد لحظه‌اي حسي به او دست داد شبيه به اين حس هايي كه آدم توي خواب است اما مي‌داند كه دارد خواب می بیند. حس كرد دویاره دارد احمق مي‌شود.

پاورقی:این آخرین تلاش این وبلاگ برای حذف نشدن است اگر خوب نبود حتما بگویید تا اینجا را نیست و نا بود کنم و از نو شروع کنم...مرسی

پاورقی۲:دوستان همه دعوتند به وبلاگ آقای پیربرناش که لینکشان را همین گوشه ی صفحه می شود پیدا کرد.نظرتان را راجع به سه طرح اخیر می خواهند.