روزنگار
قفسهي مربوط به كتابهاي زيست پيدا نمي شود. اول فكر مي كردم مربوط به همان عادت قديمي است كه هميشه چيزهاي جلوي چشمم را گم مي كنم. درست نمي دانم چرا ولي هميشه چيزهايي را گم مي كنم كه درست جلوي چشمم هستند. و هميشه مادر مي آيد برايم پيدايشان مي كند. و ستاره غر غر مي كند كه چرا اتاقت مرتب نيست. و مي ايستد پشت در و تا 3 مي شمرد كه من اتاقم را جمع كنم ولي اتاق من هيچ وقت مرتب نيست و من هميشه چيزهايي را كه جلوي چشمم هستند گم مي كنم.
يكي يكي كتابهاي عجيب و غريب از جلوي چشم هايم مي گذرند ولي هيچ كدامشان هيچ ربطي "زيست" ندارد. عصبي مي شوم. به ساعت گوشي نگاه مي كنم كه 6.15 است چون 45 دقيقه عقب است ساعت حالا 7 است و من بايد جلوي فروشگاه...اسمش چه بود؟يادم نيست دوباره اس ام اس را نگاه مي كنم: ساعت 7 فروشگاه "همون" ؟نه نه هامون. يادم افتاد دفعهي قبل خوانده بودم هومن!
مي روم جلوي در پسرك فال فروش طبق معمول ايستاده. از او فال مي گيرم مي پرسد كه قبلي را گم كردم و من تازه يادم مي آيد كه امشب بار دوم است از او فال مي خرم. مي آيم بيرون 6.30 به وقت من 7.15 دقيقه به وقت دنيا.
با هم بر مي گرديم توي كتابفروشي.من مي گويم كه بخش زيست را پيدا نمي كنم و او هم مي گردد و پيدا نمي كند. يعني مطمئن بودم كه پيدا نمي كند. چون هميشه چيزهايي كه من گم مي كنم را مادر بايد پيدا كند. مامور دم در كيفم را مي گردد و مي پرسد كه اين كتاب ها را از كجا گرفتم و من هم مي گويم كه بار سوم است كه امشب اين سوال را مي پرسد. پسرك فال فروش نيست هر چه مي گردم. گم شده. جلوي در شلوغ است. مطمئنم اگر مادر بود پسرك را برايم پيدا مي كرد.
ماشينش آرامش بخش است. از بوي تند عطر خبري نيست. برگ اول كتاب ها چيزهايي مي نويسد. مي خواهم چراغ را برايش روشن كنم اما نمي دانم چرا منصرف مي شوم. كتاب را مي دهد دستم. هدیه ای که من باید به دست صاحبش برسانم. اصلا نمي خواهم بدانم چه نوشته ولي ابلهانه بازش مي كنم. يادم نيست چه اما چيزي مي گويد كه منصرف مي شوم شايد هم با نگاه منصرفم مي كند. اصلا نگاهش هم يادم نمي آيد فقط مي دانم كه آبله گرفته بوده يك زماني. جاي جوش كنده شده روي پيشانيش را خوب به خاطر دارم. قرار بود كه توي ماشين فالم را بخوانم اما فراموش مي كنم.
اتاق نامرتب است. سي دي ام را گذاشته ام لاي يكي از كتاب ها كه نبايد برگ اولشان را بخوانم. بنابراين كتاب را تكان مي دهم تا سي دي از لايش بيافتاد. سي دي روي زمين گم مي شود. بعد خودش خود به خود مي رود زير پايم و پيدا مي شود. توي سي دي چشمم مي افتد به "آتش در نيستان" ياد زيبا مي افتم زن هوشنگ محجوب. با روناك براي آهنگ رقص طراحي كرده بودند و چقدر هم قشنگ مي رقصيدند. ياد نگاه هوشنگ افتادم كه مثل اسمش محجوب بود ياد نامه ي خود كشي اش كه بعد طلاق از زيبا نوشت و گذاشت روي ميز گريه ام مي گيرد. يادم نيست توي نامه چه نوشته بود ولي خوب يادم هست كه جملاتش تاثير گذار بود و خوب يادم مانده بود. هر چه مي گردم مادر نيست كه از او بپرسم در نامه چه نوشته بود. منتظر می نشینم تا خود خود به خود پیدا شود.
پاورقی۱: دیر وقت است و حوصله ی دوباره خواندن نوشته ام را ندارم اما قول می دهم فردا دوباره بخوانمش.
پاورقی۲: برای رضای خدا هم که شده انقدر من من نکنید:دی
پاورقی۳: پشت یک وانت نوشته بو سینا پسرم یادگار پدرم من از آن موقع دارم سعی می کنم بفهمم یعنی چه! هزار جور راه رفتم زن صیغه ای و عقدی و... جواب نمی دهد!شما می دانید یعنی چه؟