از همين بديهي ترين چيزها..كه نيستند.
اشكال تايم 6تا 8 كلاس زبان اين است كه هواي ساعت 5:45 دقيقه براي قرار گذاشتن زيادي سرد و تاريك است.
پسر كتش را تارف كرده بوده بهش، او هم از ترس بوي سيگاري كه ممكن بوده لباسش بگيرد قبول نكرده:
"مرسي، سردم نيست خيلي"
"از سگ لرزات معلومه!"
حالا شما فرض كنيد كه اينطور جملهها اصلا دليل خوبي براي انطباق رگهي قدرت در مرد تصويرسازيهاي نيمه شبش با همين پسري كه سر كوچهي موسسه ملاقات كرده نيست_كه من تاكيد مي كنم هست_ همين كه خلاقيت طرف مرز ِ"خانومي" و "تو عكسو بده مي خوام به مامانم نشون بدم" را درنورديده خودش كلي جذابيت پنهان دارد. در واقع ما بد موقع وارد ماجرا شديم، اگر نه به سانس 12 تا 2 سينما رفتن هايشان هم مي رسيديم.
حالا اما تابستان است. مدت هاست كه خبري از "سگ لرز" نيست.دختر نشسته جلوي آينه. گاهي هم زير چشمي نگاهي به فاصلهي بين پاي چپ برادرش _كه روي ميز است_ و پاي راستي_ كه پهنش كرده روي مبل_ مي اندازد، كه خب، اين هم جزيي از زندگيست.
پ.ن:پست بعدي را اندر حكايات بلافگا خواهم نوشت، و كماكان با اين شعار خواهم زيست:"هممون خوب ميشيم!"
اعتراف: حذف شدن از پيوندهاي كسي كه قلمش را دوست داري از شكست عشقي خيلي خيلي سنگين تر است، از روي تجربه عرض مي كنم...!