اصلا يادم نيست كدام فيلم تروفو بود، يك مردي وارد كافه مي شد،‌ از كسي كه پشت پيشخوان ايستاده بود مي پرسيد ورزشگاه كدوم طر جواب مي گرت :"اونطرف ِ‌ شهر" و مي رفت بيرون. بعد آنتوان كه سر يكي از ميزها نشسته بود بلند مي شد همان كارها را عينن تكرار مي كرد. و بعد مي نشست سر ميز يك چنين ديالوگ هايي بين او و دوستش رد و بدل مي شد:

_چي كار مي كني؟

_خودمو گذاشتم جاي اون.

_خوب چي شد؟

_هيچي. هيچ اتفاقي نيافتاد

_خوب؟!

_ پس اين كه خودت رو جاي كسي بزاري باعث نميشه كه اونو بفهمي

حالا يك عده‌اي توي اوين هستند كه توصيف كردن ِ‌حال و اوضاعشان مطلقن به هيچ دردي نمي خورد. يعني با اينكه من بگويم حميد دو روز بازداشت شد و روز سوم كه آمد بيرون دستش شكسته بود امكان ندارد دردي كه كشيده و تاثيري كه همين دو روز توي زندگيش دست ِ‌ كم تا چند ماه آينده مي گذارد را بفهميم. يا اينكه اضافه كنم خواهرش سرطان دارد و مادرش ناراحتي قلبي و به همين دليل همه فكر مي كنند اين دو روز را شمال بوده كوچكترين كمكي نمي كند تا تنهايي‌اش را درك كنيم. از اينجور حرف ها فقط مي شود يك نتيجه‌ي مطمئن گرفت، يك عده‌اي توي اوين هستند كه حالشان هر چه باشد "خوب" نيست.

كاري هم نكردند به جز مخالفت، كاري كه همه‌ي ما توي تاكسي و بعد اخبار و اخيرا بعضي هايمان توي خيابان انجام مي دهيم(هر كسي بالاي دو بار از وسايل حمل و نل عمومي استفاده كرده باشد مي‌داند اين قيد ‌ِ همه را بدون هيچ گونه‌اغراقي به كار بردم.)اوين اگر حق ِ است،‌حق ِ‌ بيشتر ِ‌ ما هم هست و اگر حق نيست...

يك عده‌اي حقشان بود كه حالشان خوب باشد و حالا نيست. و من نمي دانم ظالم و مظلوم را چه طور تعريف كرده‌اند كه "راهپيمايي عاشوراييان" بايد عليه اين آدم‌ها باشد. واقعا نمي دانم.